لبخندهایی که تا ابدیت ، در آرزویشان می مانم

در حالی دارم بعد از مدت ها اینجا می نویسم که اولین بارون پاییزی باریده.با رعد و برق های شگفت انگیز.تمام شش ماه اول سال،به خونه نشینی و دعواهای شدید با بابا، سپری شد.اوضاع خوبی ندارم و حتی از نظر مالی،چنان در مضیغه هستم که فقط گریه می کنم و زار میزنم.توی این مدت،بابا فقط برای خواب میاد خونه و اونم ساعت دوازده شب،در حالی که فقط سایه اش روی قالی های کرم رنگ پذیرایی می افته و حتی قیافه و صداش رو هم یادم رفته و مطمئنم که زیر سرش بلند شده و شلوارش دو تا شده و ج.اد.و ج.م.ب.ل های عمه های ف.ا..ح.ش.ه، اثر کرده.در حد خیلی محدود و بخور و نمیر و خیلی زجر آور و البته به زوررررررر،برای خونه ،چیزی میخره و همه چیز خیلی سخت و غیرقابل تحمل داره سپری میشه.شاید تنها چیزی که تا حالا باعث شد که دچار خودفن.اییی نشم،اون قرص هایی بود که لیلای خوشگل و قشنگ و عزیز و نازنین،برام نوشت و از همین تریبون،صورت مثل ماهش رو میبوسم و تا همیشه ازش بابت این لطفی که کرد ممنونم... خلاصه که خیلی دلتنگم و در عذابم... نمی دونم هنوز هم کسی،منو و وبلاگم رو یادش هست؟؟؟